سالها می خواندم

پشت دیواری بلند

که بر آن سایه کسی پیدا نیست

پشت آن می ماندم 

تا دری بگشایم

که از آن راه به مقصود سفر باز کنم

و به دریا برسم

به همان دریایی 

که در آن مردم آن رو به خوشی ها دارند

موج را می کوبند به دست

باد را می دانند

از نسیمش مستند

لیکن اینجایم

چه باید بکنم

تنها

فکر دریایم

و چگونه که از این دیوار دری بگشایم

گاه گاهی تیشه ای می گیرم

و دل آن دیوار را

به آن تیشه سخت می کاهم

گاهی هم خسته

و به هر لحظه

فکر دریا هستم

و به سر می کوبم

چه کنم که کوته است دستم

و نمی دانم

چه کسی داند ز شما

که چه باید بکنم جز اینکه

همه را گویم

فکر دریا باشید

تیشه ای بردارید

تا دری بگشاییم

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 تیر 1389    | توسط: مهدی حسینی    |    | نظرات()